+ بایکی از شهدا حادثه هفتم تیر بیشتر آشناشویم

• هفتم مرداد سال ۱۳۳۱ سومین پسر خانواده آیت‌ا... علی محمد
اژه‌ای به دنیا آمد. نسل دوازدهم‌شان می‌رسید به آخوند ملا علی اکبر اژه‌ای صاحب
کتاب «زبده‌المعارف فی الاصول عقاید» عمو جلال اذان و اقامه را توی گوشش خواند و
اسمش را گذاشت: «آخوند ملا علی اکبر اژه‌ای»

• در صفوف اول نماز جماعت
می‌توانستی پیدایش کنی. علاقه خاصی به نماز و مسجد داشت. صف اول نماز همیشه جای
بزرگان و پیرمردها بود ولی علی‌اکبر صف اول را دوست داشت با این‌که تنها شش ساله
بود.

• حاج آقا بین سوالات عجیب و غریب علی‌اکبر گیر کرده بود.
حاج آقا
اجازه هست بعضی وقت‌ها بدون اجازه گزهای آقاجون را بخورم؟!
خب... بله... اما
فقط تا حدی که دندانهایت خراب نشود!

• از همان سال‌های ۴۳ و ۴۴ فعال بود.
روی یک کاغذ کوچک >مرگ بر شاه< می‌نوشت و کپی می‌زد. صبح زود می‌رفت لای در
خانه‌ها و مغازه‌ها می‌گذاشت. بعد هم می‌رفت مدرسه.

• کتاب فلسفه ژرژ پوستر
را برایمان در زیرزمین مسجد علی تدریس می‌کرد. مهم‌ترین کتاب کمونیستی آن زمان بود.
می‌گفت باید به افکار مقابل اسلام مسلط باشید تا بتوانید با منطق و ایدئولوژی از
اسلام دفاع کنید.

• بین آیت‌ا... حاج آقا حسین خادمی و علامه محمد تقی
جعفری بر سر برخی از موضوعات اختلافاتی پیش آمد. جلسه‌ای سه نفره تشکیل داد و باعث
حل اختلافات بین دو روحانی شد.
رفاقتش کوچک و بزرگ نداشت.

• با یک فیات
۱۱۰۰ قراضه رفتیم قم. در پاسگاه بازرسی دلیجان به راننده ایست دادند: گفتند: آخوند
را مسافرکشی می‌کنی؟ راننده گفت: حضرت آیت‌ا... اژه‌ای هستند. علی اکبر که سرش را
بالا آورد مامور خودش را جمع و جور کرد و به عقب کشید!

•پسر نادری شکنجه‌گر
معروف ساواک به کانون جهان اسلام رفت و آمد داشت. فکر کردند از ناحیه پدر برای کسب
اخبار آمده است. به طور عادی با او رفیق شدند تا چیزی متوجه نشود.
تیم فوتبال
تشکل دادند پسر نادری را هم گذاشتن کاپیتان تیم به این امید که به پدرش بگوید
این‌ها سیاسی نیستند. علی اکبر که دستگیر شد نادری هم شد بازپرس پرونده‌اش. تازه در
بازجویی‌ها بود که فهمید پسر نادری هیچ خبری از کانون به پدرش نداده است.


پیش از ظهر دستگیرش کردند، جز آمار غذای زندان نبود. گفتند غایی به خرج خودش به او
بدهید. مامور پرسیده بود چی می‌خوری؟ گفت: چلوکباب
آن موقع شرایط یک طلبه طوری
نبود که بخواهد چلو کباب بخورد. از بازجویی‌ها که چیزی دستگیرشان نشد آزادش کردند.
دید سه تومان از پول‌هایش کم است و یک قبض چلوکبابی یاس هم توی جیبش.

• از
بازداشتگاه بیرون نمی‌رفت می‌گفت: سه تومان پول و غذای ده روز من است من فکر کردم
چلوکباب به خرج خودتان است. می‌گفت تا پولم را ندهید نمی‌روم.
شگرد کارش بود
خودش را به گیجی می‌زد.

• آینده‌نگری خوبی داشت، افق را خوب می‌دید. به
خاطر دید وسیعش سریع عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی در تهران شد.


شورای مرکزی حزب متشکل از افراد نخبه‌ای بود که علی اکبر جوان‌ترین آن‌ها بود.

جواب‌هایی که به شبهات می‌داد کوتاه و کاربردی بود. برای رسیدن به نتیجه به جای
آن‌که مقدمات طولانی را کنار هم بچیند از میان برهای سریع استفاده می‌کرد.


• جنبش مسلمان مبارز در مقابل حزب جمهوری اسلامی موضع گرفت. مواضع حبیب‌اله
پیمان مقابل اعضای شورای انقلاب رییس جمهور و سپاه پاسداران بر همه واضح بود.

علی اکبر هم مقابل پیمان موضع می‌گرفت.

• حبیب‌اله پیمان که به اصفهان
آمده بود علی اکبر برای استقبال به فرودگاه رفت. همه تعجب کرده بودند که از طرفی
مواضع او را نقد می‌کند و از طرف دیگر به استقبال می‌آید و با صراحت هم حرف‌هایش را
می‌زند.
صراحت کلام و قدرت حضور در میدان رقیب از ویژگی‌های بارز علی‌اکبر بود.


• اگر کسی نظر مخالفی می‌داد با چماق و به صورت حذفی برخورد نمی‌کرد، به
کرات معانه را به مخالف و مخالف را به موافق تبدیل می‌کرد.
قدرت تحول بالایی
داشت

• با ولایی، احمد کاویانی و مجید مجیدی‌نژاد رفته بودند کله‌پاچه
بخورند. اکبر گفت: هر کس بیشتر از همه پیاز بخورد پول که پاچه‌اش را حساب می‌کنم.

یک پیش‌دستی پیاز آوردند، مجیدی‌نژاد برنده شد اما تا یک هفته عواقبش را هم
دید.
علی اکبر گفت: نسنجیده کاری را انجام نده.
شوخی‌هایش هم همه درس بود و
تکلیف.

• به یکی از شهرهای شمال که رفتیم به کاویانی گفت: برو
کتابفروشی‌های شهر را بشمار. ببین کدام کتاب‌‌ها بیشتر به فروش می‌رسد.
به
دیگری گفت این جاده به سمت ساحل می‌رود، ببین چند باحجاب و چند بی‌حجاب به آن‌جا
می‌روند همه این کارها را برای به دست آوردن فضای آن‌جا انجام می‌داد.
خروجی
کارهایش تحقیقی بود، وادارمان می‌کرد به همه چیز دقت کافی داشته باشیم.


حدود ۹۰ درصد از بچه‌هایی که برای تحصیل به خارج از کشور را تحت پوشش قرار می‌داد.
قبل از رفتن برای‌شان جلسه می‌گذاشت و یک دوره اصول و عقاید را برای آن‌ها تدریس
می‌کرد. آموزش قرائت قرآن هم جزو برنامه‌هایش بود. علاوه بر این آموزش‌های
ایدئولوژیک اطلاعات جامعی از کشور مورد نظر و ارتباط با آن‌ها را در اختیار بچه‌ها
می‌گذاشت.

• یک روز قبل از جمعه سیاه بود. تهران شرایط خاصی داشت. استنباط
علی‌اکبر این بود که اگر راهپیمایی با چنین شرایطی برگزار شود به خشونت کشیده
می‌شود.
از صبح شروع کرد به رایزنی با دفتر آقای شریعتمداری، رهبانیان و آقای
مرعشی نجفی. می‌گفت: اگر مراجع اطلاعیه بدهند یک حادثه بزرگ از جلو انقلاب برداشته
می‌شود.
عصر که شد گفت: الحمدا... مراجع اطلاعیه دادند.
خودش هم طاقت
نیاورد با یک پیکان کرایه‌ای رفتیم تهران.

• خبر ساعت ۲۰ بسته شده بود و
اطلاعیه مراجع از صدا و سیما پخش نشد. پیش از ظهر بود که به تهران رسیدیم. کشتار
هفدهم شهریورماه برنامه از پیش طراحی شده‌ای بود که یک تشکیلات سیاسی هم نمی‌توانست
به سرعت به آن پی‌ببرد، اما علی‌اکبر حادثه‌ها را زودتر موعدش می‌دید.
بعد از
ظهر جمعه سیاه تهران وضع عجیبی داشت. با آقای مطهری قرار ملاقات داشتیم بچه‌های
جنوب شهر از کوچه‌ها ردمان کردند.
قدرت ریسک‌پذیری بالایی داشت.


•نوزدهم شهریور بود در مسیر بازگشت از تهران رفتیم پمپ‌بنزین چهارراه
چیت‌سازان، نزدیک میدان شوش.
علی‌اکبر عمامه را گذاشت روی سرش، گفت امروز دیگر
لازم نیست عمامه کنار دست‌مان باشد.
سربازی با اسلحه ژ۳ ر‌ژه می‌رفت سرش را
آورد داخل ماشین و گفت: مخلص هرچه روحانیه.

• می‌گفت: مومن هرگز سست، تنبل
و بیکار نبوده و نیست، بلکه قوی، نیرومند، عزیز، پایدار و نترس است. چون بر اساس
اعتقاد راستینی که راه، جهت و حرکت خویش دارد در این مسیر کوچک‌ترین باک و ترسی به
خود راه نمی‌دهد.
ولاتهنوا و لاتحزنوا و انتم الاعوان «ال عمران آیه ۱۳۹»


• معتقد بود: هرگز ملتی استقلاب سیاسی پیدا نمی‌کند مگر آن‌که استقلال
اقتصادی داشته باشد و استقلال اقتصادی هم به دست نخواهد آورد مگر آن‌که استقلال
عقیدتی و فکری داشته باشد زیرا اگر هدف‌ها و برنامه‌ها همگی از منبع دیگری القا شود
بدون در نظر گرفتن منابع ملت چیزی جز استعمار و به دست گرفتن همه شئون زندگی در دست
گروهی نشناخته شده نخواهد بود.

• وحدت اعتقادی بزرگ‌ترین پایگاه ضد
استعماری است و اگر فقط پرستش خدا مطرح باشد هرگز بیچارگی و اسارت مفهوم پیدا
نخواهد کرد.

• تدوین جزوات اساتیدی چون شهید مطهری، آیت‌ا... بهشتی و علامه
جعفری و چاپ آن‌ها را به صورت جزوه‌های کوچک از سوی دفتر تبلیغات مسجد امام علی (ع)
این مسجد را در آستانه پیروزی انقلاب، محل مطمئنی برای دفاع از انقلاب روشنگری
انحرافات سیاسی و عقیدتی به خصوص در دوران بنی‌صدر ساخت.

• می‌گفت اگر
انسان بتواند از نیروهایی که خداوند در آفرینش او قرار داده حداکثر بهره‌وری را
بنماید و توجه‌اش به ترکیب دو بعدی مادی و معنوی خود باشد و از هر دو به شکل طبیعی
و هماهنگ استفاده کند انسانی متعالی و ارزشمند خواهد شد.

• معتقد بود
مسوولیتی که انسان داراست، مسوولیت سنگین و بزرگی است. مسوولیتی است که باید از
لابه‌لای مشکلات فراوان با تلاش و کوشش پیگیر عبور کند.
قلنا اهبطوا جمیعا
بعضکم لبعض عدو لکم مستقر و متاع الی حین «سوره بقره آیه ۳۶»

• عقیده‌داشت
انسانی که فقط به فکر خویش باشد نمی‌تواند انسان آزاده باشد زیرا او قبل از هر چیز
اسیر تمایلات مادی خویش است و همین در بند تمایلات بودن است که زمینه‌ای می‌شود که
شیطان گرایان او را بنده‌ی خویش کنند.

• در همه حال به دنبال آموزش و
یادگیری بود. با صیاد شیرازی رفت بازدید از جبهه‌های جنگ به سفارش آقای بهشتی قرار
بود کارهای تبلیغی بکند وگزارشی هم از جبهه‌ها ببرد.
رفت سراغ یکی از
نظامی‌‌های درجه‌دار. نظامی در جواب علی‌اکبر گفت: ما توی جبهه، قیف توپ می‌خواهیم.
توپخانه اصفهان هم دارد اما به ما نمی‌دهد.
علی‌اکبر یادداشت کرد، قیف توپ!

وقتی گفت: یکی از درجه‌دارها قیف توپ می‌خواهد، زدند زیر خنده. صیاد گفت وقتی
گلوله‌ای می‌زنند حفره‌ای به شکل قیف ایجاد می‌شود که به آن قیف توپ می‌گویند!

علی اکبر هم خندید!

•علی‌اکبر با شهید صیاد شیرازی خیلی رفیق بود. تلفن
زد به صیاد، گفت: می‌خواهم ببینمت، اما حال تاکسی نشستن ندارم.
نمازمان را که
خواندیم دیدیم خود صیاد آمده دنبال علی‌اکبر. شب را در منزل صیاد ماندیم. همه‌ی
صحبت‌شان تحلیل جنگ و مسایل سیاسی روز بود.
هیچ‌کس نمی‌دانست آخرین دیدارشان
چهارشنبه سوم تیرماه است.
ارتباط وسیعش با بزرگان عصرش باعث بالا رفتن هوش
سیاسی‌اش می‌شد.

• پیش از ظهر ششم تیرماه گفت و گویی راجع به تحلیل اوضاع
داشتیم، علی اکبر گفت: بعد از حذف بین‌صدر مجاهدین خلق از حرکت‌‌های تئوری به سمت
ترور روی می‌آورند.

• ساعت یک بعدازظهر خبر ترور آقای خامنه‌ای منتشر شد.

نگران بود. شبی که می‌خواست برود تهران به تک‌تک افراد خانواده گفت: امشب
نخوابید، برای سلامتی آقای خامنه‌ای دعا کنید، ایشان یکی از ستون‌های انقلاب هستند.
حتی در وصیت‌نامه‌اش هم سفارش کرده بود که پیرو امام خمینی )ره(، آقای خامنه‌ای و
مشکینی باشید.

• ششم تیر بود. مهدی دو تا بلیط برای علی‌اکبر و کلانتری
گرفت. همیشه پول بلیط‌ها را هفته بعد می‌داد. آن دفعه اصرار داشت پولش را همان موقع
بدهد می‌گفت: «نمی‌خواهم بدهکار باشم.»

• علی‌اکبر به کلانتری گفت: بیا
برویم تهران، دفتر حزب جلسه داریم. شب بلیط گرفتند با TBT رفتند تهران ساعت چهار
صبح رسیدند تهران نماز خواند و رفتند ساختمان عشایر روستایی. خیلی از دوستان خواب
بودند اکبر با شوخی همه را بیدار کرد. صبح گفت بیا برویم دفتر. کلانتری تازه نامزد
کرده بود. گفت: ‌امروز منزل عیال حاضریم را می‌زنم فردا می‌آیم. شب دفتر حزب جمهوری
منفجر شد.

• یکشنبه هفتم تیرماه ۱۳۶۰، سرچشمه تهران، دفتر مرکزی حزب جمهوری
با نمایندگان مجلس و مسوولان اجرایی کشور تشکیل جلسه داده بود.
قرار بود جلسه
درباره مسایل مهم کشور، انقلاب و حول محور اقتصادی باشد اما به پیشنهاد حاضران در
جلسه، موضوع به بحث دراره ریاست جمهوری تغییر می‌کند. دبیر کل پشت تریبون
می‌رود:... برادران، این بار دیگر نباید بگذاریم که جز خط امام بر این کشور حاکم
شود...
و آن‌گاه صدای مهیبی به گوش می‌رسد، سقف یکپارچه پایین می‌آید و خاموشی
مطلق فضا را می‌پوشاند.

• کسی جرات نداشت خبر شهادت اکبر را به پدر بدهد.
از تشییع جنازه برگشته بودند خانه، سفره غذا پهن شد یکی از دوستان آقاجون گفت:
>علی‌اکبر هم جزو شهدای هفتم تیر بودند< آقاجون حتی نگاه هم نکرد. گفت:
>آقا غذا بفرمایید، کباب بفرمایید، چلو بفرمایید. مکثی کرد و گفت: خودم
می‌دانستم<!

•علی‌اکبر گفت: آقا مجید چرا ناراحتی؟ پاتو بگذار روی اولین
پله و بیا بالا. کلانتری به نردبان نگاه کرد؛ دید ۱۴ پله دارد. علی‌اکبر دوباره
گفت: >بالاخره دنیا تمام می‌شود< کلانتری بعد از شهادت خوابش را دیده
بودد

نویسنده : خاک پای شهدا ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ناگفته های شهید صیاد شیرازی از حماسه سوم خرداد

به گزارش مشرق، «فقط مانده بود خونین‌شهر. از شمال تا منطقة طلاییه جلو رفته بودیم
و در کوشک به جاده زید حسینیه رسیده بودیم و الحاق انجام شده بود. جاده اهواز به
خونین‌شهر هم کاملاً باز شده بود. پادگان حمید هم آزاد شده بود و سه قرارگاه روی یک
خط قرار داشتند. در اینجا، نقص ما وضعیت دشمن در خونین‌شهر بود. بین خونین‌شهر و
شلمچه، دشمن مثل یک غده سرطانی هنوز وجود داشت. یکی از حوادث مهمی که رخ داد و من
سعی می‌کنم این حادثه را خوب تشریح کنم، مرحله آخر عملیات ماست.

از عقب جبهه گزارش می‌شد که مردم با اینکه می‌دانند حدود
پنج هزار کیلومتر آزاد شده و حدود پنج هزار نفر هم اسیر گرفته‌ایم، و عمده استان
خوزستان آزاد شده، مرتب تکرار می‌کنند: «خونین‌شهر چه شد؟» یعنی تمام عملیات یک
طرف، آزادی خونین‌شهر طرف دیگر. برای خودمان هم این مطلب مهم بود که به خونین‌شهر
دست پیدا کنیم. می‌دانستیم اگر خونین‌شهر را نگیریم، دشمن همان طور که در شمال شهر
اقدام به حفر سنگر کرد، در محور ارتباطی خونین‌شهر به شلمچه هم اقدام به حفر
سنگرهای سخت می‌کند و ما دیگر نمی‌توانیم به این سادگی به این هدف برسیم. چندین شور
عملیاتی با فرماندهان و اعضای ستادمان انجام دادیم. قرارگاه کربلا اداره کنندة
منطقه بود. نتیجه که نگرفته بودیم هیچ، مطالبی که فرماندهان از وضع یگان‌هایشان
می‌گفتند، نمایان می‌ساخت که باید به سرعت نیروها را بازسازی کنیم. یعنی باید
عملیات را متوقف می‌کردیم و می‌رفتیم بازسازی کنیم؛ چون توان و رمقی برای واحدها
باقی نمانده بود. حتی یکی از فرماندهان ارتش می‌گفت: «ما آن قدر وضعمان خراب است که
تفنگ‌هایمان تیراندازی نمی‌کند. چون سربازها نرسیده‌اند تفنگ‌هایشان را پاک کنند.»
چون با تنفگ ژ۳ کار می‌کردند و تفنگ ژ۳ نگه‌داری می‌‌خواهد. اگر بعد از تیراندازی و
مقداری کار پاک نشود، گیر می‌کند.»

اولین
امداد غیبی


رفتیم به اتاق جنگ. اعضای ستادمان رفتند و من و فرماندة
سپاه تنها شدیم. حالت عجیبی پیدا کرده بودیم؛ از بس فشار روحی و روانی به ما وارد
شده بود. لشکرهایی که در اختیار داشتیم، اسمشان لشکر بود، ولی از رمق افتاده
بودند.

در اینجا، خداوند یک امداد عظیم نصیب ما دو نفر کرد. برای من، این
امداد از امدادهای بسیار بزرگ است که در سراسر مدتی که در جبهه بودم، از آن بالاتر
را احساس نکردم. در این امداد، به یک طرح رسیدیم. وقتی که با هم در میان گذاشتیم،
بین ما یک ذره بحث درنگرفت دیدگاه متفاوت نداشتیم اصلاً دو مسئولی بودیم که یک فکر
و یک طرح واحد داشتیم. صحبت که می‌کردیم، نشان می‌داد یاری خداوند نصیبمان شده است؛
البته به برکت سعی و اخلاص رزمندگان اسلام. چون ما پشت سر آن‌ها بودیم و جلویشان
نبودیم.

چشم‌هایمان از خوشحالی درخشید. مثل اینکه کار تمام شده بود. حالت
جالبی است که فرماندهی مطمئن باشد طرحی که می‌خواهد با اجرا دربیاورد، به طور یقین
پیروزی است. یعنی ما پیروزی را در آن جرقة ذهنی که به وجود آمد، دیدیم.

دو
تایی با هم صحبت کردیم. مشکل کار در این بود که این طرح را چطور به فرماندهان ابلاغ
کنیم. با آنان بحث‌های دیگر کرده بودیم و حالا ناگهان می‌خواستیم این طرح را مطرح
کنیم. در ذهنمان بود که حتماً می‌گویند مشورت‌هایمان چطور شد؟ مخصوصاً بچه‌های
سپاه، اهل بحث و مشورت و این چیزها بودند و فکر می‌کردیم اگر یک موقع چیزی را
فی‌البداهه بگوییم، ممکن است برایشان سنگین باشد. خداوند یاری کرد و گفتم: «من این
را ابلاغ می‌کنم.» یعنی مسئولیت ابلاغش را به عهده گرفتم. آقای محسن رضایی هم قبول
کرد و گفت: «اشکالی ندارد. از طرف من هم شما به سپاه و ارتش ابلاغ
کنید.»

این یک دستور است!

از قرارگاهمان، که در شرق کارون بود، به طرف
غرب کارون رفتیم و خودمان را به قرارگاه جلویی رساندیم که نزدیکی‌های خرمشهر بود.
قرارگاه موقتی بود. به فرماندهان ابلاغ کردیم که سریع جمع شوند. آمدند و جمع شدند.
این جلسه، از تاریخی‌ترین جلسات است. از نظر نظامی، چون آشنا بودم، می‌دانستم که
برای ارتشی‌ها مشکل نیست. منتها بچه‌های سپاه، چون نظامی‌های انقلابی جدید بودند،
باید ملاحظه می‌شدند. برای اینکه آن‌ها هم کنترل شوند، مقدمه را طوری گفتم که احساس
کنند فرصتی برای بحث نیست و به عبارت دیگر، دستور ابلاغ می‌شود و باید فقط برای
اجرا بروند. چون وقت کم بود و اگر می‌خواست فاصله بین عملیات بیفتد، طرح خراب
می‌شد. گفتم: «من مأموریت دارم ـ این طور گفتم که خودم را هم به عنوان مأمور قلمداد
کنم ـ که تصمیم فرماندهی قرارگاه کربلا را به شما ابلاغ کنم. خواهش می‌کنم خوب گوش
کنید و اگر سؤال داشتید بپرسید تا روشن‌تر توضیح بدهم. مأموریت را بگیرید و سریع
بروید برای اجرا.» اینکه چه بود، مسئله فرعی بود. حالت جلسه مهم بود.

محکم
مأموریت را ابلاغ کردم. در یک لحظه، همه به هم نگاه کردند و آن حالتی که فکر
می‌کردیم، پیش آمد. اولین کسی که صحبت کرد، برادر شهیدمان ـ که ان‌شاء‌‌الله جزء
ذخیره‌ها مانده باشد ـ احمد متوسلیان، فرماندة تیپ ۲۷ حضرت رسول(ص) بود. ایشان در
این زمینه‌ها خیلی جسور بود. گفت: «چه جوری شد؟! نفهمیدیدم این طرح از کجا آمد؟»
منظورش این بود که اصلاً بحثی نشده، ناگهان شما تصمیم گرفتید و طرح را ابلاغ کردید.
من گفتم: «همین طور که عرض کردم، این دستور است و جای بحث ندارد.»

تا آمدیم
از ایشان فارغ شویم، شهید خرازی صحبت کرد. احتمالاً احمد کاظمی هم صحبت کرد. من یک
خرده تندتر شدم و گفتم: «مثل اینکه متوجه نیستید. ما دستور را ابلاغ کردیم، نه بحث
را.»

از آن ته دیدم آقای رحیم صفوی با علامت دارد حرف می‌زند. توصیه به
آرامش می‌کرد. خودش هم لبخندی بر لب داشت و به اصطلاح می‌گفت مسئله‌ای نیست. هم
متوجه بود که این طور باید گفت و هم متوجه بود که این صحنه طبیعی است، باید تحملش
کرد.

آنچه مرا بیشتر ناراحت کرد، گفته‌های یک سرهنگ ارتشی بود؛ به نام سرکار
سرهنگ محمدزاده. از عناصر ستاد خودمان هم بود؛ از استادان دانشکده فرماندهی و ستاد.
استاد خوبی بود. ایشان گفت: «ببخشید جناب سرهنگ، ما راهکارهای زیادی برای عملیات
دادیم. این جزء هیچ یک از راهکارها نبود.» فی‌البداهه خداوند به زبانم چیزی آورد که
به درد این ارتشی بخورد و به زبانی باشد که او بفهمد. گفتم: «من از شما تعجب می‌کنم
که استاد دانشکدة فرماندهی و ستاد هستید و چنین سؤالی می‌کنید. مگر نمی‌دانید تصمیم
فرمانده در مقابل راهکارهایی که ستادش به او می‌دهد، از سه حالت خارج نیست؟ یا یکی
از راهکارها را قبول می‌کند و دستور صادر می‌کند. یا تلفیقی از راهکارها را به دست
می‌آورد و آن را ابلاغ می‌کند. یا هیچ یک از آن‌ها را انتخاب نمی‌کند و خودش تصمیم
می‌گیرد. چون او بایستی به مسئولان بالا و خدا جواب بدهد. فرمانده ملزم به
تصمیم‌گیری و اتحاذ تدبیری است که پیش خدا جواب‌گو باشد، نه پیش انسان‌های دیگر.
این حالت سوم است.»

من غافل شده بودم. ولی در اثر برخورد روانی برادر رحیم
صفوی، کمی تحمل خودم را بیشتر کردم. داشتم ناامید می‌شدم و فکر می‌کردم این جلسه به
کجا می‌انجامد. به خودم گفتم: «در نهایت، به تندی دستور را ابلاغ می‌کنم. بالاخره
باید اجرا شود. میدان جنگ است و بایستی یک خرده روح و روان هم آماده باشد.» خداوند
متعال می‌فرماید: «فان مع العسر یسرا. (سورة الانشراح، آیة ۴)» او ما را کشاند تا
نقطة اوج سختی و ناگهان آسانی را نازل کرد؛ بدون اینکه خودمان نقش زیادی داشته
باشیم. جریان جلسه ناگهان برگشت. برادر احمد متوسلیان گفت: «من خیلی عذر می‌خواهم
که این مطلب را بیان کردم. ما تابع دستور هستیم و الان می‌رویم به دنبال اجرا. هیچ
نگران نباشید.» برادر خرازی هم همین طور. همه‌شان با هم هماهنگ کردند و شروع کردند
به تقویت فرماندهی برای اجرای دستور. این طور که شد، گفتم: «بسیار خوب، این قدر هم
وقت دارید. سریع بروید برای عملیات آماده شوید و اعلام آمادگی کنید.»

دنبال محاصره بودیم

آن‌ها که رفتند، غبار
غمی دل مرا گرفت. در دل گفتم: «خدایا، با این قاطعیتی که در ابلاغ دستور نشان دادم،
با این شرایطی که توی جلسه به وجود آمد و بعد هم خودت حلش کردی، حالا اگر این طرح
نگرفت، آن وقت چه کار کنیم؟ دفعة بعد، توی اتاق‌های جنگ، نمی‌شود این طور دستور
داد. چون یاد صحنه‌های قبلی می‌کنند.»

آن طرحی که به عنوان جرقة امید و
امداد الهی در ذهن خود احساس کردیم، این بود که گفتیم درست است ما بیست و پنج روز
است در حال جنگیم و فرماندهان می‌گویند که بریده‌ایم و نیروهایمان باید بازسازی
شوند، این را نمی‌توانیم نادیده بگیریم که اگر قرار باشد خونین‌شهر آزاد شود، الان
باید آزاد شود. این را هم می‌دانیم که نیرویش را نداریم که آزادش کنیم. ولی حداقل
می‌توانیم خونین‌شهر را محاصره کنیم. یعنی از یک جایی برویم بین خونین شهر و شلمچه.
آن دفعه نتوانستیم از شلمچه برویم. از یک جای دیگر می‌رویم که آسان‌تر باشد و اعلام
کنیم خونین‌شهر را محاصره کرده‌ایم. همین باعث می‌شود که نیروها بیشتر و زودتر به
جبهه بیایند و ما تقویت شویم. آنچه به ذهن آمده بود، این بود. تصویری از آزادسازی
نبود. بلکه محاصره خونین‌شهر بود تا در قدم بعدی شهر آزاد شود.

محور را
انتخاب کردیم. بهترین و سهل‌الوصول‌ترین محور برای چنین حرکتی، جادة خرمشهر به
اهواز و شرق آن یعنی رودخانة عرایض بود. باید از رودخانه هم رد می‌شدیم. عمق عملیات
چهار پنج کیلومتر بیشتر نبود. نیروها باید عبور می‌کردند و خودشان را به اروند
می‌رساندند و ما اعلام می‌کردیم که خونین‌شهر را محاصره کرده‌ایم. در حالی که این
محاصره کامل نبود. یک بخش از خونین‌شهر ـ جنوب شهر ـ را اروندرود تشکیل می‌داد که
آن طرفش دشمن بود. دشمن می‌توانست به راحتی، با توپخانه، از آن طرف بکوبد. همة
آتش‌ها هم می‌رسید؛ از خمپاره گرفته تا توپ‌خانه. یعنی نیازی نداشت توپ‌خانه‌اش را
ببرد آن طرف. با داشتن جزایر ام‌الرصاص و سهیل، خیلی راحت می‌توانست پشتیبانی‌هایش
را هم انجام دهد. ولی ما همین را هم پیروزی می‌دانستیم.

باید نیروها را
انتخاب می‌کردیم. گفتیم از بین لشکرهای ارتش و سپاه، نیروهایی که توانشان بالاتر
است، انتخاب می‌کنیم. دیگر نمی‌گوییم قرارگاه فلان بجنگد. ببینیم توی لشکرها، کدام
واحدها وضعشان بهتر است؛ آن را که سالم‌تر است به کار می‌گیریم.

متوسلیان
داد و بیداد می کرد


اگر
اشتباه نکرده باشم، از سپاه تیپ ۲۷ حضرت رسول(ص) بود و تیپ ۱۴ امام حسین(ع) و تیپ ۸
نجف و احتمالاً تیپ فجر (احتمالاً، یعنی یک تیپ دیگر هم بود.) و از ارتش تیپ ۱ لشکر
۲۱ حمزه، به فرماندهی سرتیپ شاهین‌راد، و تیپ ۳ از لشکر ۷۷ خراسان. این‌ها با هم سه
محور را تشکیل دادند؛ محور غربی، یعنی سمت راست، را حضرت رسول(ص) با تیپ ۱ از لشکر
۲۱، محور وسطی را تیپ ۳ لشکر ۷۷ و یک تیپ از سپاه (احتمالاً همان فجر است)، محور
سمت چپ، که به خونین‌شهر وصل می‌شد، تیپ ۸ نجف. البته محور سمت راست و چپ اصلی
بودند. محور وسط فقط یک مقدار تعرض می‌کرد. سمت راست و سمت چپ با دشمن تماس داشتند.
ولی وسطی فقط از جلو با دشمن تماس داشت و به آب می‌خورد.

قرار شد با هم تک
کنند و این کار را انجام دهند. شب، عملیات شروع شد. از همان اول شب، محور سمت راست
به سرعت برید و رفت جلو. شکاف را ایجاد کرد و رفت جلو ولی آن قدر جلو رفت که دادش
درآمد. می‌گفت: «هنوز سمت چپ من آزاد است. من دارم، هم از راست می‌خورم و هم از سمت
چپ.»

برادر احمد متوسلیان داد و بیداد می‌کرد. دو محور دیگر جلو نمی‌رفتند.
ما داشتیم ناامید می‌شدیم. تا صبح هر چه راهنمایی و هدایت شدند، پیش نرفتند. حدود
نماز صبح بود. یادم هست که بچه‌ها همه از حال رفته بودند و از خستگی افتاده بودند.
تعداد قلیلی توی اتاق جنگ بودیم. نماز را خواندم. چشم‌‌هایم باز نمی‌شدند.
می‌خواستم بخوابم. ولی دلم نمی‌آمد از کنار بی‌سیم کنار بروم. در همان اتاق جنگ،
زیر نورافکن، ملحفه‌ای پهن کردم. دراز کشیدم تا کمی آرامش پیدا
کنم.

بلافاصله خواب سید عالی‌قدری را دیدم که با عمامة مشکی آمد داخل
قرارگاه ما. صورتش را گرفته بود. چهره‌اش گرفته و غمناک بود. آمد و نگاهی به
همه‌مان کرد. همه به احترام بلند شدیم. ایشان، مثل اینکه کارش را انجام داده باشد و
کار دیگری نداشته باشد، برای من هم طبیعی بود، گفت: «می‌‌خواهم بروم. کسی نیست مرا
راهنمایی کند.» بلافاصله دویدم جلو و گفتم: «من آمادگی دارم.» رفتم ایشان را
راهنمایی کردم تا از قرارگاه بیرون بروند. از آنجا هم خارج شدیم.

یک‌دفعه
این طور به نظرم آمد که حیف است این سید عالی‌قدر راه برود، بهتر است که ایشان را
بغل کنم و روی دست خودم بگیرم. همان کار را کردم و ایشان را روی دست گرفتم تا راه
نرود. همان طوری که روی دست‌های من بودند، با حالت تبسم، به من نگاه کردند. اظهار
محبت کردند. این اظهار محبت، خیلی من را متأثر کرد و به گریه افتادم. گریه‌ام آن
قدر شدت داشت که از خواب پریدم.

بیست دقیقه از زمانی که خوابیده بودم، گذشته
بود ولی انگار اصلاً خوابم نمی‌آمد. حالت خاصی را احساس کردم. همان موقع، توی
بی‌سیم داشتند تکبیر می‌گفتند. دو محور که گیر کرده بود، باز شده بود و رسیده بودند
به اروند. یعنی سه محور با هم رسیده بودند به اروند. تمام مشکلات ما در پیشروی حل
شده بود.

خدا ان‌شاء‌الله با بزرگان بهشت محشورشان کند. برادر خرازی با کد و
رمز اطلاع داد وضعیت ما خوب است و گفت: «توانسته‌ایم حدود هفتصد نفر از نیروها را
متمرکز کنیم. اگر اجازه بدهید، از اینجایی که دشمن خط محکمی ندارد، بزنم به خط
دشمن، توی خونین‌شهر.»

۱۴ هزار و ۵۰۰
اسیر


ریسک بزرگی بود. هفتصد نفر چه بود که ما بخواهیم به خونین‌شهر
حمله کنیم؟ بعدش چه؟ حالت خاصی بر ما حاکم شده بود. زیاد خودمان را پایبند مقررات و
فرمول‌های جنگ نمی‌کردیم که این کار بشود یا نشود. گفتم: «بزنید.» ایشان زد. یک
ساعت هم طول نکشید. ساعت هشت صبح بود که گفتند: «ما زدیم. خوب هم گرفته. عراقی‌ها
جلوی ما دست‌ها را بالا برده‌اند. ولی تعداد آن‌ها دست ما نیست.

باید احتیاط
می‌کردند و کُند به طرفشان می‌رفتند. یک هلی‌کوپتر ۲۱۴ فرستادیم بالا که ببینیم
وضعیت چه جور است. خلبان فریاد زد: «تا چشمم کار می‌کند، توی این خلبان‌ها و
کوچه‌های خرمشهر، عراقی‌ها صف بسته‌اند و دست‌ها را بالا برده‌اند.» یعنی قابل
شمارش نبودند. واقعاً مطلب عجیبی بود. نمی‌شد به عراقی‌ها بگوییم: «شما بروید توی
سنگر؛ ما نیرو نداریم!» بالاخره باید کارشان را تمام می‌کردیم. باز خداوند یاری کرد
و تدابیری اتخاذ شد که جالب هم بود. به نیروهایی که در خط داشتیم، گفتیم: «به صورت
دشتبان، به صورت صف، یک طرفشان ـ یعنی طرف غرب ـ بایستند.» منظورمان این بود که
آن‌ها را هدایت کنیم بیایند روی جاده و از طریق جاده بروند به طرف اهواز. گفتم:
«فعلاً پیاده بروند به طرف اهواز!» تا اهواز صد و شصت و پنج کیلومتر راه بود. ماشین
هم نداشتیم که آن‌ها را سوار کنیم. نیروها با دست اشاره می‌کردند که بروید توی
جاده. آن‌ها هم پشت سر هم رفتند توی جاده. مگر تمام می‌شدند! تا بعد از ظهر طول
کشید. هر چه می‌رفتند، تمام نمی‌شدند. عصر بود. پرسیدم: «بالاخره این اسرا چه
شدند؟» گفتند: «دیگر نمی‌آیند.»

رفتیم توی خرمشهر و خرمشهر را گرفتیم. آماری
به ما دادند. حدود چهارده هزار و پانصد نفر در شهر اسیر شده بودند؛ اینکه داخل این
سنگرها، چقدر امکانات و مهمات و وسایل و تجهیزات و غذا بود، جای خودش
نویسنده : خاک پای شهدا ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات () لینک


+ حکایت یکی از کاروان های راهیان نور/ حاج آقا باید برقصه!

به گزارش جهان ؛ وبلاگ محجبه ها فرشته اند نوشت: این خاطره را همان سال ۸۷ در
اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال
هنوز مو به تنم سیخ می‌کند... بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:

"چند سال
قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب.
چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از
راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب
بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده
بود.

اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را
نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود
که...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که
بشود...

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت
نیست که نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم
رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...

سپردم به خودشان و شروع
کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ...
حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه
شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان
می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و
به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی،
چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت
انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار
برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و
دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.

دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که
چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...

در طول مسیر هم از
جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین
بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک
می‌خواستم...

می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و
قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است...

از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم
برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم
و راه افتادیم ... اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف
و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره
می‌کردند.

کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت:
پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای
نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...

برای
آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب
بدهد.

آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...

تمام فضای طلائیه پر از شمیم
مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای
بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن
روز بوی بهشت می‌داد...

همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی
قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی
نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و
صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها
بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از
بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم ...

به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من
به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و
چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.

هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای
گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند...

پرسیدم: به کجا
رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند،
فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر
قول‌شان به شهدا مانده بودند ..."

نویسنده : خاک پای شهدا ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٠
تگ ها: حاج آقا و رقص و طلاییه
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد